عشق و ازدواج

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید :" عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت : " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .

اما در هنگام عبور از گندم زار ، به یاد داشته باش که ؛

نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .

استاد پرسید : " چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد : "هیچ ! هر چه جلو میرفتم ، خوشه های پر پشت تر

میدیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین ، تا انتهای گندم زار رفتم . "

استاد گفت : " عشق یعنی همین ! "

شاگرد پرسید : " پس ازدواج چیست ؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .

اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی ! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد چه شد و

او در جواب گفت : " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم.

ترسیدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم . "

استاد باز گفت : " ازدواج هم یعنی همین !! "

 

منتظر نظرات قشنگتون هستم ...

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

فکر کنم بهتر شد مگنه سیا جون؟؟[خجالت][قلب]

دیانا

خوبه خوبه...حالا دیگه خجالتی میشه برام! +سیا بدو بیا دیانا برگشته!

دیانا

کوفت بگیری...! چرا تایید نکردی؟! بزنم لهت کنم؟! تا چشات در بیاد ! حالا که همه میگن خیلی خوبم!

منا

وبت خیلی عالیه به این وبم هم سربزن باتبادل لینک موافقی خبرم کن

Hani

سلام سیا.وب زیبایی داری من لینکت کردم توهم لینکم کن[چشمک][قلب]

دخترک خندان

سلام .خیلی متن زیبایی بود خوشحال میشم دوباره بهم سر بزنی ...

دیانا

وای...دست از سر بچه های مدرسه ما بردار...! این دخترک خندانو دیگه چی کار داری؟! راستی نمیخوای عکسمو ببینی؟!!!!!!!!!!!!!!؟[زبان][ماچ]

دیانا

عجب داستانی بود...! افــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین! شترق...شترق...!

دیانا

اگه می اومدی میدیدیش...! (ایکون قهر...خیلی قهر...1)

دیانا

سیبیللللللللللللللللووووووووووو!!!!!!!1[شیطان]